عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به وبسایت اشعار شاعران خوش امدید

آمار مطالب

:: کل مطالب : 454
:: کل نظرات : 185

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 4

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 1
:: بازدید هفته : 15
:: بازدید ماه : 125
:: بازدید سال : 1171
:: بازدید کلی : 1171

RSS

Powered By
loxblog.Com

Poetry.poets

خیام
جمعه 04 اردیبهشت 1394 ساعت 12:05 | بازدید : 82595 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 4 )

خیام اگر ز باده مستی خوش باش        با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است      نگار که نیستی چو هستی خوش باش


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
شاملو
جمعه 04 اردیبهشت 1394 ساعت 11:49 | بازدید : 73207 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

زیباترین حرفت را بگو   شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند        ترانه یی بی هوده می خوانید


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
مفتون بردخونی
جمعه 04 اردیبهشت 1394 ساعت 11:48 | بازدید : 10249 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

ای قبر گلی که در میان خار است   پیوسته دو چشم باغبان خون بار است
هر کس که سوال نام و تاریخش کرد   بر گو که علی اکبر بهمنیار است


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
فایز دشتی
جمعه 04 اردیبهشت 1394 ساعت 11:48 | بازدید : 56565 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

سحر گه ز نوای مرغ گلزار   سرم پر شور گشت و دیده بیدار 
به هر گل بلبلی فایز نواخوان   چه خوش باشد نشستن یار با یار


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
حافظ
جمعه 04 اردیبهشت 1394 ساعت 11:47 | بازدید : 36573 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

سحرم دولت بیدار به بالین آمد     گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام       تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
سعدی
جمعه 04 اردیبهشت 1394 ساعت 11:46 | بازدید : 85066 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 1 )

 

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست      که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد        خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
مولانا
جمعه 04 اردیبهشت 1394 ساعت 11:41 | بازدید : 53437 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

ای جان تو جانم را از خويش خبر کرده     انديشه تو هر دم در بنده اثر کرده

ای هر چه بــيــنديــشـی در خاطر تو آيد     بر بنده همان لحظه آن چيز گذر کرده 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
عطار نیشابوری
چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394 ساعت 10:57 | بازدید : 28430 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 2 )

روز و شب چون غافلی از روز و شب

کی کنی از سر روز و شب طرب

روی او چون پرتو افکند اینت روز

زلف او چون سایه انداخت اینت شب

گه کند این پرتو آن سایه نهان

گه کند این سایه آن پرتو طلب

صد هزاران محو در اثبات هست

صد هزار اثبات در محو ای عجب

چون تو در اثبات اول مانده‌ای

مانده‌ای از ننگ خود سردرکنب

تا نمیری و نگردی زنده باز

صد هزاران بار هستی بی ادب

هر که او جایی فرود آمد همی

هست او را مرددون‌همت لقب

چون ز پرده اوفتادی می‌شتاب

تا ابد هرگز مزن دم بی‌طلب

طالب آن باشد که جانش هر نفس

تشنه‌تر باشد ولیکن بی سبب

نه سبب نه علتش باشد پدید

نه بود از خود نه از غیرش نسب

چون نباشد او صفت چون باشدش

خود همه اوست اینت کاری بوالعجب

گر تو را باید که این سر پی بری

خویش را از سلب او سازی سلب

بر کنار گنج ماندی خاک بیز

در میان بحر ماندی خشک لب

چون رطب آمد غرض از استخوان

استخوان تا چند خائی بی رطب

هین شراب صرف درکش مردوار

پس دو عالم پر کن از شور و شعب

مست جاویدان شو و فانی بباش

تا شوی جاوید آزاد از تعب

چون تو آزاد آیی از ننگ وجود

راستت آن وقت گیرد حکم چپ

از دم آن کس که این می نوش کرد

دوزخ سوزنده را بگرفت تب

همچو عطار این شراب صاف عشق

نوش کن از دست ساقی عرب

---------------------------------------

 

پیش جمع آمد همای سایه بخش

خسروان را ظل او سرمایه بخش

 

زان همای بس همایون آمد او

کز همه در همت افزون آمد او

 

گفت ای پرندگان بحر و بر

من نیم مرغی چو مرغان دگر

 

همت عالیم در کار آمدست

عزلت از خلقم پدیدار آمدست

 

نفس سگ را خوار دارم لاجرم

عزت از من یافت افریدون و جم

 

پادشاهان سایه پرورد من‌اند

بس گدای طبع نی مرد من‌اند

 

نفس سگ را استخوانی می‌دهم

روح را زین سگ امانی می‌دهم

 

نفس را چون استخوان دادم مدام

جان من زان یافت این عالی مقام

 

آنک شه خیزد ز ظل پر او

چون توان پیچید سر از فر او

 

جمله را در پر او باید نشست

تا ز ظلش ذره‌ای آید به دست

 

کی شود سیمرغ سرکش یار من

بس بود خسرو نشانی کار من

 

هدهدش گفت ای غرورت کرده بند

سایه در چین، بیش از این برخود مخند

 

نیستت خسرو نشانی این زمان

همچو سگ با استخوانی این زمان

 

خسروان را کاشکی ننشانیی

خویش را از استخوان برهانیی

 

من گرفتم خود که شاهان جهان

جمله از ظل تو خیزند این زمان

 

لیک فردا در بلا عمر داز

جمله از شاهی خود مانند باز

 

سایهٔ تو گر ندیدی شهریار

 

در بلاکی ماندی روز شمار

-----------------------------------

ره عشاق راهی بی‌کنار است

ازین ره دور اگر جانت به کار است

وگر سیری ز جان در باز جان را

که یک جان را عوض آنجا هزار است

تو هر وقتی که جانی برفشانی

هزاران جان نو بر تو نثار است

وگر در یک قدم صد جان دهندت

نثارش کن که جان‌ها بی‌شمار است

چه خواهی کرد خود را نیم‌جانی

چو دایم زندگی تو بیاراست

کسی کز جان بود زنده درین راه

ز جرم خود همیشه شرمسار است

درآمد دوش در دل عشق جانان

خطابم کرد کامشب روز بار است

کنون بی‌خود بیا تا بار یابی

که شاخ وصل بی باران به بار است

چو شد فانی دلت در راه معشوق

قرار عشق جانان بی‌قرار است

تو را اول قدم در وادی عشق

به زارش کشتن است آنگاه دار است

وزان پس سوختن تا هم بوینی

که نور عاشقان در مغز نار است

چو خاکستر شوی و ذره گردی

به رقص آیی که خورشید آشکار است

تو را از کشتن و وز سوختن هم

چه غم چون آفتابت غمگسار است

کسی سازد رسن از نور خورشید

که اندر هستی خود ذره‌وار است

کسی کو در وجود خویش ماندست

مده پندش که بندش استوار است

درین مجلس کسی باید که چون شمع

بریده سر نهاده بر کنار است

شبانروزی درین اندیشه عطار

چو گل پر خون و چون نرگس نزار است

----------------------------------------------

گاهی سخنم به صد جنون بنویسند

گاه از سر عقل ذوفنون بنویسند

گر از فضلایند به زر نقش کنند

ور عاشق زارند به خون بنویسند

 .......................................

عطار به درد از جهان بیرون شد

در خاک فتاد و با دلی پُر خون شد

زان پس که چنان بود چنین اکنون شد

گویای جهان بدین خموشی چون شد

 ..............................................

با زهر اجل چو نیست تریاکم روی

کردند به سوی عالم پاکم روی

ای بس که نباشم من و پاکان جهان

بر خاک نهند بر سر خاکم روی

 ............................................

ماییم به صد هزار غم رفته به خاک

پیدا شده در جهان و بنهفته به خاک

ای بس که به خاک من مسکین آیند

گویند که این تویی چنین خفته به خاک

 ..............................................

زین کژ که به راستی نکو میگردد

ماییم و دلی که خون درو میگردد

ای بس که بگردیم من و چرخ ولیک

من خاک همی گردم و او میگردد

 ...............................................

عالم که امان نداد کس را نفسی

خوابیم نمود در هوا و هوسی

ای بیخبرانِ خفته! گفتیم بسی

رفتیم که قدر ما ندانست کسی

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
رودکی
چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394 ساعت 10:53 | بازدید : 60290 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

گر بر سر نفس خود امیری، مردی

بر کور و کر، ار نکته نگیری، مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده ای بگیری، مردی 

 

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود

حال من از اقبال تو فرخنده شود

وز غیر تو هر جا سخن آید به میان

خاطر به زار غم پراگنده شود 

 

با داده قناعت کن و با داد بزی

در بند تکلف مشو، آزاد بزی

در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور

در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی 

 

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم

این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل 

 

در منزل غم فگنده مفرش ماییم

وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم

عالم چو ستم کند ستمکش ماییم

دست خوش روزگار ناخوش ماییم 

 

ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو

وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو

افغان خروس صبح گاه از غم تو

آه از غم تو! هزار آه ازغم تو! 

 

از کعبه کلیسیا نشینم کردی

آخر در کفر بی‌قرینم کردی

بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست

ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی!

 

چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه

با نیک و بد دایره درباخت کجه

هنگامهٔ شب گذشت و شد قصه تمام

طالع به کفم یکی نینداخت کجه

 

در رهگذر باد چراغی که تراست

ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست

بوی جگر سوخته عالم بگرفت

گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!

 

با آن که دلم از غم هجرت خونست

شادی به غم توام ز غم افزونست

اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب

هجرانش چنینست، وصالش چونست؟ 

 

جایی که گذرگاه دل محزونست

آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چونست؟ 

 

بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد

هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد

با وصل تو کس چو من بد آموز مباد

روزی که ترا نبینم آن روز مباد 

 

جز حادثه هرگز طلبم کس نکند

یک پرسش گرم جز تبم کس نکند

ورجان به لب آیدم، به جز مردم چشم

یک قطرهٔ آب بر لبم کس نکند

 

در جستن آن نگار پر کینه و جنگ

گشتیم سراپای جهان با دل تنگ

شد دست ز کار و رفت پا از رفتار

این بس که به سر زدم و آن بس که به سنگ


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فخرالدین اسعد گرگانی
چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394 ساعت 10:46 | بازدید : 38601 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

 

چو ایزد بنده اى را یار باشد
دو چشم دولتش بیدار باشد
ز پیروزى به دست آرد همه کام
ز به روزى به چنگ آرد همه نام
کجا چیزى بود زیبا و شهوار
کجا مردى بود شایستهء کار
دهد یزدان بدان بنده سراسر
که او باشد بدان هنواره در خور
بدین گونه که داد اکنون به سلطان
گزین از هرچه تو دانى به گیهان
همه مردان در گاهش چنانند
که با ایشان دگر مردان زنانند
ولیکن هست ازیشان نامدارى
دلیرى کاردانى هوشیارى
حکیمى زیر کى مرد آزمایى
کریمى نیکخویى نیک رایى
سخنگویى سخندانى ظریفى
هنرمندى هنرجویى لطیفى
کجا در گاه سلطان را عمیدست
به هر کارى و هر حالى حمیدست
به پیروزى و بهروزى مؤیّد
ابونصراست و منصور و محمد
خداوندى که از نیکى جهانیست
دُرو راى بلندش آسمانیست
ازین گیتى سوى دانش گراید
ز دانش یافتن رامش فزاید
همیشه نام نیکو دوست دارد
ابى حقى که باشد حق گزارد
کم آزار است و بر مردرم فروتن
مرو را الجرم کس نیست دشمن
چرا دشمن بود آنرا که جانس
همى بخشاید از خواهندگانش
خرد را پیش خود دستور دارد
دل از هر ناپسندى دور دارد
هر آوازى بداند چون سلیمان
هزاران دیو را دارد به فرمان
به رادى هست از حاتم فزونتر
به مردى بهترست از رستم زر
چنان گوید زبان هفت کضور
که گویى زان زمینش بود گوهر
طرازى ظنّ برد کاو از طرازست
حجازى نیز گوید از حجازست
چو نثر هر زبانش خوشتر آید
به نظم آن زبان معجز نماید
درى و تازى و ترکى بگوید
به الفاظى که زنگ از دل بضوید
دو شمشیرست ز الماس و بیانش
یکى در دست و دیگر در دهانش
یکى گاه هنر خارا گذارإد
یکى گاه سخن دانش نگارد
بسا گُردا کزان گشته ست پیچان
بسا جانا کزین گشته ست بى جان
که و مه لشکر سلطان عالم
به جان وى خورند سوگند محکم
چو با کهتر ز خود، سازد پدروار
چو با مهتر، همى سازد پسروار
بدو با همسران مثل برادر
نباشد زادمردى زین فزونتر
زهر فن گرد او جمع حکیمان
خطیبان و دبیران و ادیبان
ز هر شهرى بدو گرد آمدستند
به بحر جود او غرقه شدستند
اگر او نیستى ما را خریدار
نبودى شاعرى را هیچ مقدار
و گر چه شاعرى باشد نه دانا
بسى احسنت و زه گوید به عمدا
یکى از بهر آن تا کاو شود شاد
دگر تا بیشتر باید عطا داد
ز مشرق تا به مغرب کار گیهان
به زیر امر و کردست سلطان
بروبر نیست چندان رنج از این کار
که از یک جام مى بر دست میخوار
بزرگا جود دادار جهان بین
که بخشد مردمى راا فصل چندین
الا تا در جهان کون و فسادست
وزیشان خاک مبادا و معادست
بقا باد این کریم نیکخو را
بر افزون باد جاه و دولت او را
همیشه بخت او پیروز گرباد
به پیروزى و نیکى نامور باد
متابع باد او را ملک گیهان
موافق باد وى را فرّ یزدان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران