عهد کردم نشوم همدم پیمان شکنان هوس گردش پیمانه اگر بگذارد معتقد گردم و پابند و ز حسرت برهم حیرت این همه افسانه اگر بگذارد همچو زاهد طلبم صحبت حوران بهشت یاد آن نرگس مستانه اگر بگذارد شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او لیک پروانهء دیوانه اگر بگذارد شیخ هم رشتهء گیسوی بتان دارد دوست هوس سبحهء صد دانه اگر بگذارد دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد چند گویی دل دیوانه اگر بگذارد
ما به درگاه تو با بخت سیاه آمده ایم شکر وصد شکر ز بیراهه به راه آمده ایم نه پی سیم و زر و ملک و سپاه آمده ایم نه پی تخت و نه دنبال کلاه آمده ایم ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
برخیز تا پناه به میخانه ای بریم دست ز عمر شسته به پیمانه ای بریم مستانه گر که بر سر ما جام بشکنند خوش تر که رنج صحبت فرزانه ای بریم از چرخ شکوه ،قصه ی بیهوده گفتن است دیوانگی است شکوه ای به دیوانه ای بریم آن سان شدم ملول که گر وجه می رسد این پنج روزه خانه به میخانه ای بریم آنجا هم ار نشد که شوم ،همتم کجاست چون جغد،آشیانه به ویرانه ای بریم