عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به وبسایت اشعار شاعران خوش امدید

آمار مطالب

:: کل مطالب : 454
:: کل نظرات : 185

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 4
:: تعداد اعضا : 4

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 38
:: باردید دیروز : 25
:: بازدید هفته : 245
:: بازدید ماه : 1037
:: بازدید سال : 2625
:: بازدید کلی : 2625

RSS

Powered By
loxblog.Com

Poetry.poets

پيروزى فريدون بر ضحاك و دست يافتن بر گنجهاى آن
دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 ساعت 22:11 | بازدید : 2820 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

چو آمد بنزديك اروند رود          

فرستاد زى رودبانان درود

بران رودبان گفت پيروز شاه

كه كشتى بر افگن هم اكنون براه‏

مرا با سپاهم بدان سو رسان


چو آمد بنزديك اروند رود

فرستاد زى رودبانان درود

بران رودبان گفت پيروز شاه

كه كشتى بر افگن هم اكنون براه‏

مرا با سپاهم بدان سو رسان

از اينها كسى را بدين سو ممان‏

بدان تا گذر يابم از روى آب

بكشتى و زورق هم اندر شتاب‏

نياورد كشتى نگهبان رود

نيامد بگفت فريدون فرود

چنين داد پاسخ كه شاه جهان

چنين گفت با من سخن در نهان‏

كه مگذار يك پشه را تا نخست

جوازى بيابى و مهرى درست‏

فريدون چو بشنيد شد خشمناك

از ان ژرف دريا نيامدش باك‏

هم آنگه ميان كيانى ببست

بر ان باره تيزتك بر نشست‏

سرش تيز شد كينه و جنگ را

بآب اندر افگند گلرنگ را

ببستند يارانش يك سر كمر

هميدون بدريا نهادند سر

بر آن بادپايان با آفرين

بآب اندرون غرقه كردند زين‏

بخشكى رسيدند سر كينه جوى

به بيت المقدس نهادند روى‏

كه بر پهلوانى زبان راندند

همى كنگ دژ هودجش خواندند

بتازى كنون خانه پاك دان

بر آورده ايوان ضحاك دان

چو از دشت نزديك شهر آمدند

كز ان شهر جوينده بهر آمدند

ز يك ميل كرد آفريدون نگاه

يكى كاخ ديد اندر آن شهر شاه‏

فروزنده چون مشترى بر سپهر

همه جاى شادى و آرام و مهر

كه ايوانش برتر ز كيوان نمود

كه گفتى ستاره بخواهد بسود

بدانست كان خانه اژدهاست

كه جاى بزرگى و جاى بهاست‏

بيارانش گفت آنكه بر تيره خاك

بر آرد چنين بر ز جاى از مغاك‏

بترسم همى زانكه با او جهان

مگر راز دارد يكى در نهان‏

ببايد كه ما را بدين جاى تنگ

شتابيدن آيد بروز درنگ‏

بگفت و بگرز گران دست برد

عنان باره تيزتك را سپرد

تو گفتى يكى آتشستى درست

كه پيش نگهبان ايوان برست‏

گران گرز برداشت از پيش زين

تو گفتى همى بر نوردد زمين‏

كس از روزبانان بدر بر نماند

فريدون جهان آفرين را بخواند

باسب اندر آمد بكاخ بزرگ

جهان ناسپرده جوان سترگ‏


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید