عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به وبسایت اشعار شاعران خوش امدید

آمار مطالب

:: کل مطالب : 454
:: کل نظرات : 185

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 4

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 16
:: بازدید ماه : 322
:: بازدید سال : 1167
:: بازدید کلی : 1167

RSS

Powered By
loxblog.Com

Poetry.poets

تباه شدن روزگار جمشيد
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ساعت 15:33 | بازدید : 18845 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

از آن پس بر آمد ز ايران خروش       

پديد آمد از هر سوى جنگ و جوش‏

سيه گشت رخشنده روز سپيد

گسستند پيوند از جمّشيد

برو تيره شد فرّه ايزدى


از آن پس بر آمد ز ايران خروش

پديد آمد از هر سوى جنگ و جوش‏

سيه گشت رخشنده روز سپيد

گسستند پيوند از جمّشيد

برو تيره شد فرّه ايزدى

بكژى گرائيد و نابخردى‏

پديد آمد از هر سوى خسروى

يكى نامجوئى ز هر پهلوى‏

سپه كرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشيد پرداخته‏

يكايك ز ايران بر آمد سپاه

سوى تازيان بر گرفتند راه‏

شنودند كان جا يكى مهترست

پر از هول شاه اژدها پيكرست‏

سواران ايران همه شاه‏جوى

نهادند يك سر بضحاك روى‏

بشاهى برو آفرين خواندند

ورا شاه ايران زمين خواندند

كى اژدهافش بيامد چو باد

بايران زمين تاج بر سر نهاد

از ايران و از تازيان لشكرى

گزين كرد گرد از همه كشورى‏

سوى تخت جمشيد بنهاد روى

چو انگشترى كرد گيتى بروى‏

چو جمشيد را بخت شد كندرو

بتنگ اندر آمد جهاندار نو

برفت و بدو داد تخت و كلاه

بزرگى و ديهيم و گنج و سپاه‏

چو صد سالش اندر جهان كس نديد

برو نام شاهى و او ناپديد

صدم سال روزى بدرياى چين

پديد آمد آن شاه ناپاك دين‏

نهان گشته بود از بد اژدها

نيامد بفرجام هم زو رها

چو ضحاكش آورد ناگه بچنگ

يكايك ندادش زمانى درنگ‏

بارّش سراسر بدو نيم كرد

جهان را ازو پاك بى‏بيم كرد

شد آن تخت شاهى و آن دستگاه

زمانه ربودش چو بيجاده كاه

ازو بيش بر تخت شاهى كه بود

بران رنج بردن چه آمدش سود

گذشته برو ساليان هفتصد

پديد آوريده همه نيك و بد

چه بايد همه زندگانى دراز

چو گيتى نخواهد گشادنت راز

همى پروراندت با شهد و نوش

جز آواز نرمت نيايد بگوش‏

يكايك چو گوئى كه گسترد مهر

نخواهد نمودن ببد نيز چهر

بدو شاد باشى و نازى بدوى

همان راز دل را گشائى بدوى

يكى نغز بازى برون آورد

بدلت اندرون درد و خون آورد

دلم سير شد زين سراى سپنج

خدايا مرا زود برهان ز رنج


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران