عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به وبسایت اشعار شاعران خوش امدید

آمار مطالب

:: کل مطالب : 454
:: کل نظرات : 185

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 4

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 10
:: باردید دیروز : 51
:: بازدید هفته : 249
:: بازدید ماه : 1009
:: بازدید سال : 2572
:: بازدید کلی : 2572

RSS

Powered By
loxblog.Com

Poetry.poets

تباه شدن روزگار جمشيد
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ساعت 15:33 | بازدید : 18858 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

از آن پس بر آمد ز ايران خروش       

پديد آمد از هر سوى جنگ و جوش‏

سيه گشت رخشنده روز سپيد

گسستند پيوند از جمّشيد

برو تيره شد فرّه ايزدى


از آن پس بر آمد ز ايران خروش

پديد آمد از هر سوى جنگ و جوش‏

سيه گشت رخشنده روز سپيد

گسستند پيوند از جمّشيد

برو تيره شد فرّه ايزدى

بكژى گرائيد و نابخردى‏

پديد آمد از هر سوى خسروى

يكى نامجوئى ز هر پهلوى‏

سپه كرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشيد پرداخته‏

يكايك ز ايران بر آمد سپاه

سوى تازيان بر گرفتند راه‏

شنودند كان جا يكى مهترست

پر از هول شاه اژدها پيكرست‏

سواران ايران همه شاه‏جوى

نهادند يك سر بضحاك روى‏

بشاهى برو آفرين خواندند

ورا شاه ايران زمين خواندند

كى اژدهافش بيامد چو باد

بايران زمين تاج بر سر نهاد

از ايران و از تازيان لشكرى

گزين كرد گرد از همه كشورى‏

سوى تخت جمشيد بنهاد روى

چو انگشترى كرد گيتى بروى‏

چو جمشيد را بخت شد كندرو

بتنگ اندر آمد جهاندار نو

برفت و بدو داد تخت و كلاه

بزرگى و ديهيم و گنج و سپاه‏

چو صد سالش اندر جهان كس نديد

برو نام شاهى و او ناپديد

صدم سال روزى بدرياى چين

پديد آمد آن شاه ناپاك دين‏

نهان گشته بود از بد اژدها

نيامد بفرجام هم زو رها

چو ضحاكش آورد ناگه بچنگ

يكايك ندادش زمانى درنگ‏

بارّش سراسر بدو نيم كرد

جهان را ازو پاك بى‏بيم كرد

شد آن تخت شاهى و آن دستگاه

زمانه ربودش چو بيجاده كاه

ازو بيش بر تخت شاهى كه بود

بران رنج بردن چه آمدش سود

گذشته برو ساليان هفتصد

پديد آوريده همه نيك و بد

چه بايد همه زندگانى دراز

چو گيتى نخواهد گشادنت راز

همى پروراندت با شهد و نوش

جز آواز نرمت نيايد بگوش‏

يكايك چو گوئى كه گسترد مهر

نخواهد نمودن ببد نيز چهر

بدو شاد باشى و نازى بدوى

همان راز دل را گشائى بدوى

يكى نغز بازى برون آورد

بدلت اندرون درد و خون آورد

دلم سير شد زين سراى سپنج

خدايا مرا زود برهان ز رنج


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا