عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به وبسایت اشعار شاعران خوش امدید

آمار مطالب

:: کل مطالب : 454
:: کل نظرات : 185

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 4

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 15
:: بازدید ماه : 321
:: بازدید سال : 1166
:: بازدید کلی : 1166

RSS

Powered By
loxblog.Com

Poetry.poets

در داستان ابو منصور بن محمد
سه‌شنبه 08 اردیبهشت 1394 ساعت 19:15 | بازدید : 9745 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

بدين نامه چون دست كردم دراز

يكى مهترى بود گردن فراز

جوان بود و از گوهر پهلوان

خردمند و بيدار و روشن روان‏

خداوند راى و خداوند شرم

سخن گفتن خوب و آوا


بدين نامه چون دست كردم دراز

يكى مهترى بود گردن فراز

جوان بود و از گوهر پهلوان

خردمند و بيدار و روشن روان‏

خداوند راى و خداوند شرم

سخن گفتن خوب و آواى نرم‏

مرا گفت كز من چه بايد همى

كه جانت سخن بر گرايد همى‏

بچيزى كه باشد مرا دست‏رس

بكوشم نيازت نيارم بكس‏

همى داشتم چون يكى تازه سيب

كه از باد نامد بمن بر نهيب‏

بكيوان رسيدم ز خاك نژند

از آن نيك‏دل نامدار ارجمند

بچشمش همان خاك و هم سيم و زر

كريمى بدو يافته زيب و فر

سراسر جهان پيش او خوار بود

جوانمرد بود و وفادار بود

چنان نامور گم شد از انجمن

چو در باغ سرو سهى از چمن‏

نه زو زنده بينم نه مرده نشان

بدست نهنگان مردم كشان‏

دريغ آن كمر بند و آن گردگاه

دريغ آن كئى برز و بالاى شاه‏

گرفتار زو دل شده نااميد

نوان لرز لرزان بكردار بيد

يكى پند آن شاه ياد آوريم

ز كژى روان سوى داد آوريم‏

مرا گفت كاين نامه شهريار

گرت گفته آيد بشاهان سپار

بدين نامه من دست بردم فراز

بنام شهنشاه گردن فراز


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران