عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به وبسایت اشعار شاعران خوش امدید

آمار مطالب

:: کل مطالب : 454
:: کل نظرات : 185

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 4

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 16
:: بازدید ماه : 322
:: بازدید سال : 1167
:: بازدید کلی : 1167

RSS

Powered By
loxblog.Com

Poetry.poets

درمان كردن ضحاك
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ساعت 15:36 | بازدید : 3509 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

چنان بد كه هر شب دو مرد جوان       

چه كهتر چه از تخمه پهلوان‏

خورشگر ببردى بايوان شاه

همى ساختى راه درمان شاه‏

بكشتى و مغزش بپرداختى

مران اژدها را خورش ساختى‏


چنان بد كه هر شب دو مرد جوان

چه كهتر چه از تخمه پهلوان‏

خورشگر ببردى بايوان شاه

همى ساختى راه درمان شاه‏

بكشتى و مغزش بپرداختى

مران اژدها را خورش ساختى‏

دو پاكيزه از گوهر پادشا

دو مرد گرانمايه و پارسا

يكى نام ارمايل پاك دين

دگر نام گرمايل پيش بين‏

چنان بد كه بودند روزى بهم

سخن رفت هر گونه از بيش و كم‏

ز بيدادگر شاه و ز لشكرش

و زان رسمهاى بد اندر خورش‏

يكى گفت ما را بخواليگرى

ببايد بر شاه رفت آورى‏

و زان پس يكى چاره ساختن

ز هر گونه انديشه انداختن‏

مگر زين دو تن را كه ريزند خون

يكى را توان آوريدن برون‏

برفتند و خواليگرى ساختند

خورشها و اندازه بشناختند

خورش خانه پادشاه جهان

گرفت آن دو بيدار دل در نهان‏

چو آمد بهنگام خون ريختن

بشيرين روان اندر آويختن‏

ازان روز بانان مردم كشان

گرفته دو مرد جوان را كشان‏

زنان پيش خواليگران تاختند

ز بالا بروى اندر انداختند

پر از درد خواليگران را جگر

پر از خون دو ديده پر از كينه سر

همى بنگريد اين بدان آن بدين

ز كردار بيداد شاه زمين‏

از آن دو يكى را بپرداختند

جزين چاره نيز نشناختند

برون كرد مغز سر گوسفند

بياميخت با مغز آن ارجمند

يكى را بجان داد زنهار و گفت

نگر تا بيارى سر اندر نهفت‏

نگر تا نباشى بآباد شهر

ترا از جهان دشت و كوهست بهر

بجاى سرش زان سرى بى‏بها

خورش ساختند از پى‏ء اژدها

ازين گونه هر ماهيان سى جوان

از يشان همى يافتندى روان‏

چو گرد آمدى مرد از يشان دويست

بران سان كه نشناختندى كه كيست‏

خورشگر بديشان بزى چند و ميش

سپردى و صحرا نهادند پيش‏

كنون كرد از آن تخمه دارد نژاد

كه ز آباد نايد بدل برش ياد

پس آيين ضحاك وارونه خوى

چنان بد كه چون مى بدش آرزوى

ز مردان جنگى يكى خواستى

بكشتى چو با ديو برخاستى

كجا نامور دخترى خوبروى

بپرده درون بود بى‏گفت‏گوى

پرستنده كرديش بر پيش خويش

نه بر رسم دين و نه بر رسم كيش


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران