در فلق بود که پرسيد سوار.آسمان مکثي کرد.رهگذر شاخه نوري که به لب داشت به تاريکي شنها بخشيدو به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:“نرسيده به درخت،کوچه باغي است که از خواب خدا سبزتر استو در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي استميروي تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،دو قدم مانده به گل،پاي فواره جاويد اساطير زمين ميمانيو تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:کودکي ميبينيرفته از کاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نورو از او ميپرسيخانه دوست کجاست.”
------------------------------------------------
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به اشعار شاعران مي باشد
.