عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به وبسایت اشعار شاعران خوش امدید

آمار مطالب

:: کل مطالب : 454
:: کل نظرات : 185

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 4

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 16
:: بازدید ماه : 322
:: بازدید سال : 1167
:: بازدید کلی : 1167

RSS

Powered By
loxblog.Com

Poetry.poets

فريدون‏
دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 ساعت 22:17 | بازدید : 45298 | نوشته ‌شده به دست poetry-s | ( نظرات 0 )

فريدون چو شد بر جهان كامگار  

ندانست جز خويشتن شهريار

برسم كيان تاج و تخت مهى

بياراست با كاخ شاهنشهى‏

بروز خجسته سر مهر ماه


فريدون چو شد بر جهان كامگار

ندانست جز خويشتن شهريار

برسم كيان تاج و تخت مهى

بياراست با كاخ شاهنشهى‏

بروز خجسته سر مهر ماه

بسر بر نهاد آن كيانى كلاه‏

زمانه بى‏اندوه گشت از بدى

گرفتند هر كس ره ايزدى‏

دل از داوريها بپرداختند

بآيين يكى جشن نو ساختند

نشستند فرزانگان شادكام

گرفتند هر يك ز ياقوت جام‏

مى‏ء روشن و چهره شاه نو

جهان نو ز داد و سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند

همه عنبر و زعفران سوختند

پرستيدن مهرگان دين اوست

تن آسائى و خوردن آيين اوست‏

اگر يادگارست از و ماه مهر

بكوش و برنج ايچ منماى چهر

و را بد جهان ساليان پانصد

نيفكند يك روز بنياد بد

جهان چون برو بر نماد اى پسر

تو نيز آز مپرست و اندوه مخور

نماند چنين دان جهان بر كسى

در و شادكامى نيابى بسى‏

فرانك نه آگاه بد زين نهان

كه فرزند او شاه شد بر جهان‏

ز ضحاك شد تخت شاهى تهى

سر آمد برو روزگار مهى‏

پس آگاهى آمد ز فرخ پسر

بمادر كه فرزند شد تاجور

نيايش كنان شد سرو تن بشست

بپيش جهان داور آمد نخست‏

نهاد آن سرش پست بر خاك بر

همى خواند نفرين بضحاك بر

همى آفرين خواند بر كردگار

بر آن شادمان گردش روزگار

و زان پس كسى را كه بودش نياز

همى داشت روز بد خويش راز

نهانش نوا كرد و كس را نگفت

همان راز او داشت اندر نهفت‏

يكى هفته زين گونه بخشيد چيز

چنان شد كه درويش نشناخت نيز

دگر هفته مر بزم را كرد ساز

مهانى كه بودند گردن‏فراز

بياراست چون بوستان خان خويش

مهان را همه كرد مهمان خويش‏

و زان پس همه گنج آراسته

فراز آوريده نهان خواسته‏

همان گنجها را گشادن گرفت

نهاده همه راى دادن گرفت‏

گشادن در گنج را گاه ديد

درم خوار شد چون پسر شاه ديد

همان جامه و گوهر شاهوار

همان اسپ تازى بزرين عذار

همان جوشن و خود و زوپين و تيغ

كلاه و كمر هم نبودش دريغ‏

همه خواسته بر شتر بار كرد

دل پاك سوى جهاندار كرد

فرستاد نزديك فرزند چيز

زبانى پر از آفرين داشت نيز

چو آن خواسته ديد شاه زمين

بپذرفت و بر مام كرد آفرين‏

بزرگان لشگر چو بشناختند

بر شهريار جهان تاختند

كه اى شاه پيروز يزدان شناس

ستايش مر او را و زويت سپاس‏

چنين روز روزت فزون باد بخت

بد انديشگان را نگون باد بخت‏

ترا باد پيروزى از آسمان

مبادا بجز داد و نيكى گمان‏

و زان پس جهان ديدگان سوى شاه

ز هر گوشه‏اى بر گرفتند راه‏

همه زرّ و گوهر برآميختند

بتاج سپهبد فرو ريختند

همان مهتران از همه كشورش

بدان خرمى صف زده بر درش‏

ز يزدان همى خواستند آفرين

بران تاج و تخت و كلاه و نگين‏

همه دست بر داشته بآسمان

همى خواندندش بنيكى گمان‏

كه جاويد بادا چنين شهريار

برومند بادا چنين روزگار

و زان پس فريدون بگرد جهان

بگرديد و ديد آشكار و نهان‏

هر ان چيز كز راه بيداد ديد

هر آن بوم و بر كان نه آباد ديد

بنيكى ببست از همه دست بد

چنانك از ره هوشياران سزد

بياراست گيتى بسان بهشت

بجاى گيا سرو گلبن بكشت‏

از آمل گذر سوى تميشه كرد

نشست اندر آن نامور بيشه كرد

كجا كز جهان گوش خوانى همى

جز اين نيز نامش ندانى همى‏


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران